|
|
|
|
|
فقط خواستم از دلتنگیهام بگم تقدیم به اونی می شه که بتونه دلتنگیهامو به گوشش برسونه
امروز از اون روزایی بوده که از صبح دلم گرفته بود ، بی دلیل ،
هر چند با همه وجود میدونم همه چی تموم شده،
میدونم دیگه پیشم نیستی ، میدونم باید فراموشت کنم ، میدونم باید عاقل باشم ...
ولی مشکل اینجاست که با عقلم احساست می کنم و حالا حرف دل و عقل یکیه !!!!
هر چی بیشتر سعی میکنم عاقل باشم ، بیشتر بهت احتیاج پیدا می کنم
هر وقت دلم میگیره ، وقتی خیلی ناراحتم ، وقتی خیلی خوشحالم ، وقتی احساس تنهایی میکنم ، وقتی بین دو راهی می مونم، وقتی دور و برم خیلی شلوغه، تو نیستی .........
شدیداً تو رو کم می آرم و دلم هوا تو میکنه ،
دلم میخواد همه اون لحظات رو با تو قسمت می کردم ،
دلم میخواد هنوز هم هر روز به شوق تو برمیگشتم خونه ، به شوق شنیدن صدات ، دیدن چشات ،
شیطونی هات، اذیت کردن هات ....
دلم میخواست بودی و با تو از این همه زیبایی لذت میبردم ....
هنوز جات تو خونه، اون گوشه دنج خالیه
ما این روزها خیلی برات گل می آریم. احساسشون می کنی؟ هنوزم به یاد تو گلهاموخشک می کنم.
همشو نگه می دارم. شاید مثل اون روزا بهم بگی که کارم فوق العاده است
اما وقتی یادم می افته اینا همش آرزوی محاله دلم میگیره ، اونقدر که دیگه هیچی بازش نمیکنه .. جز
شنیدن صدات ، شوخی هات، که اونو هم ندارم ..........
داره از تنهایی گریه ام می گیره توی این شهر دیگه موندن نداره
من چیکار کنم که فراموشت کنم؟؟؟؟؟؟ مگه اصلا خواهر فراموش شدنیه؟؟؟؟؟؟ کی تونسته که من
بتونم؟؟؟؟؟
نمیدونم شاید باید یه مدتی همه وسایلتو کنار بذارم، همه عکسهاتو تا به نداشتنت عادت کنم ، ولی نه ،
نمی خوام که فراموشت کنم. شاید الان که بهت احتیاج دارم برای انتخاب، به راهنمایی هات برای
ساختن یه زندگی
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بینم
باورم شده سحر مال این دنیا نبود و خواهر بودن و ماندن سهم من از این دنیا نبود ،
میدونم حتی با این حرفام ممکنه از دستم برنجی ( چیزی که اصلا نمیخوام ) اما حالا که تو رو ندارم ،
اقلاً اینجوری میتونم بهت بگم که چقدر دلم برات تنگه و چقدر سخته که این آرزوی محال کنار هم
بودن رو باید برای همیشه تو دفتر قلبم نگه دارم و برای آخرین بار ازت خواهش می کنم که حضورت
را کنارم یه جوری نشون بدی. یه جوری که فقط بدونم همراهمی و اینکه بتونم با اراده راهمو ادامه
بدم- یه جوری که احساس کنم مثل اون روزا مراقبمی و هر جا که اشتباه برم حواست بهم هست که
راه رفته رو برگردم.
آیا واژه غم و غصه از آن همه است یا فقط یار دل من است؟ آیا من هم روزی می توانم از خوشبختی، از لطف و مهربانی شعر بگویم؟
آیا اگر روزی از درد کشیدن، از نامهربانی ها از جسمهای خسته، از روح های کدر بنویسم خوانندگان باور می کنند؟
نمی دانم . . . " نمی دانم چو فردا باز می آید چه خواهد شد . . ." |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 17:36 توسط سپیده مانی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 8:58 توسط سپیده مانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به اویی که تو... نیمی که کو ؟؟؟؟؟؟؟؟
باران باران تند
و من
دعا کردم . دعا ......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 12:9 توسط سپیده مانی
|
|
||
|
|
|
|
|
زن عشق می كارد و كینه درو می كند.... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:10 توسط سپیده مانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می شه باور کرد، دوباره آخر جاده است
خداحافظ همین حالا خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 14:3 توسط سپیده مانی
|
|
||